خاطرات روزانه زندگی مشترک ما

سلام و هزار تا سلام به تک تک تک تک تکتون..

احساس می کنم اعتیاد به مواد صنعتی خطرش کمتر از شما دوستای دنیای مجازیمه(وای سراغ مواد نرید تورو خدا اونم صنعتی)... بوس

باید بگم که از پنج شنبه همین طوری درگیربودیم, قرار بود از اینجا بعده مختصری کار بریم خونه پدرشوهری که دیدم حالش رو ندارم وخیلی چرکم... بنابراین رفتیم خونه...

 صاب خونه اومد یه دید زد و رفت من و شوشو کمی استراحت کردیم و یهو تصمیم گرفتیم بریم بیرون جاتون خالی ,اول یه عالمه پیاده روی بعد یه شام مشـــــــــتی,بعد رفتیم همون پارک نزدیک خونه جدیدمون,انصافا محشره و این جمهوری محترم اسلامی تنها هنرورزیش همین پارکه...جاتون خالی کلی قدم زدیم و کلی عشق ترکوندیم (امشب تولد شاهوی منه...می خواستم یه جشن مفصل بگیرم که خورد به این اثاث کشی ها..)

من عادت دارم در مورد مسائلی که خیلی واسم مهمه اینقده حرسش رو می زنم که کلا مسئله می ترکه ه ه ه عشقم 30سالگیش تموم شد.ولی واقعا ناراحتم و قول میدم سال دیگه جبران کنم

شــــــــــــــــــــــاهوی مهربونم تولدت مبــــــــــــــــــــــــآرک

بعد خواهرم که اونم جدیدا مستقل شده بامن تماس گرفت و گفت:اگه خواستی به من یه سر بزنید ما هم از خدا خواسته با اون خونه ای که هیچی توش نیست پریدیم تو خونه خواهری...

خواهری یه ظرف انار دون گرفته بود این خواهر من خدا نکنه مهربون بشه وای وای....

کلی میوه خوردیم و خندیدیم,بعد چند وقت دوباره یه سیگار چاق کردم  البته به اتفاق شوهری و خواهری..

دیروقت خوابیدیم...صبح هم ساعت10بیدار شدیم,صرف صبحونه و رفتیم خونه و شروع کردیم به جمع کردن وسایل باقی مونده که پدرشوهری مهربون تماس گرفت و با مادرشوهری داشتند می اومدند کمک ما...

اومدند و ناهارهم اوردند, کارها رو انجام دادیم و ناهار مفصل خوردیم..وسایل باقی مونده رو جمع کردیم و رفتیم خونه پدرشوهری واسه اولین بار من و شاهوباهم دوش گرفتیم,احتمالا شوشو رو ش بازشده,بعد میکاپ کردیم رفتیم خونه برادرشوهری به افتخار اینکه مادر جاری من تشریف اورده بودند  اولین باربود منو می دید.. شام.....(وا..حالا واسه خوشمزگی غذا که نباید یه من روغن ریخت توش... ماکارونی روغن پلو..)منم گشنم بود از رو اجبار خوردم کلا بدک نبود,احساس کردم از رابطه خوب من و پدرشوهری مادر جاری داشت,نصف میشد.بعد فیلم bbcرو دیدیم, چونان جنازه های خسته برگشتیم خونه پدرشوهری و لا لا لا لا لا و کلی ابراز عشق ورزی..

صبح

بعد آماده شدن, حرکت به سمت منزل و تخلیه نهایی, و یخچال نازنین شکیل خونه مجردیم رو به شرکت انتقال دادم حیفم اومد به هدر بره...

صرف صبحونه,و امروز خدارو شکر شکر شکر ظاهرا کلی خبرای خوب کاری

یه ساعت مقررم میرم کلید رو تحویل میدم پول رهن رو پس میگیرم .

شاهو میگه:هیچ جا خونه خود آدم نمیشه و راستم میگه.

از همه دوستایی که به من سر میزنند سپاسگذاری می کنم,همتون رو دوست دارم و جدا بهتون علاقمند و دروغ نگم وابسته

شاهو هم سلام میرسونه.بازم بهتون سر میزنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 11:26  توسط غزل و شاهو  |